تبليغاتX
The Mute Philosopher
 

الف/ وصیت می کنم شما را به دیدن:

ا/ درباره الی...

که نظریه رشد اخلاقی کلبرگ را به خوبی نمایش می دهد.

2/ پستچی سه بار در نمی زند...

که جنگی تمام عیار است بین ماضی بعید، ماضی ساده و حال استمراری

و البته یک عمر دوم بودن زنان

و چیزهای دیگر

ب/ وصیت می کنم شما را به دیدن:

پشت اتوبوس های شرکت واحد که نوشته است:

تذکر لسانی وظیفه همگانی

 

سوال: مگر ما بعد از انتخابات 22 خرداد همین تذکر همگانی را ندادیم؟... اگر دادیم پس چرا له شدیم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 11:24 PM  توسط مصطفی مرتضوی  | 
 

ما ایرانی ها مرده نوازیم. آنقدر صبر می کنیم تا خسرو شکیبایی بمیرد تا به صرافت دیدن فیلم هایش بیفتیم. بعد به یادمان می افتد که چه صدای قشنگی داشت. «– آقا! خسرو شکیبایی شعری چیزی هم دکلمه کرده؟» «- اوووه! چند تا می خوای؟»

ما فقط قدر مرده ها را می دانیم. صبر می کنیم تا حسین پناهی دق مرگ شود تا بفهمیم کسی که یک عمر از پشت قاب تلویزیون سبک مغزش می خواندیم و جدی اش نمی گرفتیم شعر می گفته. آن هم چه شعرهایی. تا بفهمیم او آدم با مطالعه ای بوده و به قول خودش «هگل را سه بار عمل کرده» و فلسفه کانت و دیوید و نیچه و... را مفصل مطالعه کرده است.

ما مرده پرستیم. آن قدر شعر نمی خوانیم تا «قیصر» بمیرد تا یادمان بیفتد می شود شعر هم خواند و لذت برد. آن هم شعرهای قیصر. بعد به فکرمان می رسد قیصر چه شکلی است؟ آیا مثل بعضی از این هنرمندها قیافه ی خاصی دارد؟ مثلا ریش ستاری داشته؟ موهایش بلند بوده و دم اسبی می بسته؟ یا... پی گیر می شویم و می رویم سراغ اینترنت. اسم قیصر امین پور را سرچ می کنیم و عکسش را می بینیم. قیصر مثل شعرهایش ساده است.

اینجا شهر مرده های سرافراز است. «بابک بیات» باید بمیرد تا به قله های افتخار موسیقی برسد. «ایرج نوذری» می میرد تا می شود استاد نوذری. آقای ایکس باید جانش از حلقش بیرون بزند تا بشود آقای ایکس بزرگ.

این ها را گفتم تا سلامی عرض کرده باشم به همه پیرهایی که دوستشان دارم. چون نامه نوشتن برایشان بعد از مرگ خیلی دیر است. شمع روشن کردن و عزاداری، آن روز دیگر مرده هایشان را زنده نمی کند. خواستم سلام کنم به «سیاوش قمیشی» که صدای دلنشینش «طلوع من» بوده. سلام کنم به «عزت الله انتظامی» که عزت سینمای ماست. سلام کنم به «محمدرضا شجریان» که خائنین او را خائن خوانده اند. غافل از این که شهریار آواز ایران با این لفاظی ها و لجن پراکنی ها چیزی از شانش کاسته نمی شود. خواستم سلام کنم به خیلی ها. به «سایه» ی شعر ایران. به «کدکنی»، به ... به خیلی دیگر که اگر بخواهم اسم تک تکشان را ببرم هم این پست به درازا می کشد، هم از حوصله خواننده خارج می شود و هم مطمئنم حافظه ام  یاری ام نخواهد کرد.

شاید خنده دار باشد که در بحبوحه آتشگردانی سیاسی این روزها این پست را می نویسم. اما باور کن ارزشش را دارد که شب را با وجدان راحت  به رختخواب بروم و حساب خودم را از مرده پرست ها جدا کنم. باور کن ارزشش را دارد. آخر ما مرده پرستیم. نباید باشیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 9:10 PM  توسط مصطفی مرتضوی  | 
 

  untitled

بچه ها!

در اول صفحه ی اولین صفحه ی دفترهایتان

بنویسید:

آب آیت الله است

و آفتاب نیز

و هر درختچه ای که آب و آفتاب می خورد...

بچه ها!

درخت های سبز

که هر کدام

ز خون دیده های آفتاب

خورده اند و رشد کرده اند

آیت اند

آیت خدا...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 9:40 PM  توسط مصطفی مرتضوی  | 
 

۱. «آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است!» ... برتولت برشت

ما هم که می خندیم٬ یا این خبر هولناک را نشنیده ایم یا شنیده ایم و دیوانه شده ایم.

۲. کتاب فارسی پنجم دبستان را یادتان هست؟ شعری از قیصر داشت: ما همه اکبر لیلازادیم. ماجرا از این قرار است:

باز هم اول مهر آمده بود

و معلم آرام

اسم ها را می خواند:

ــ اصغر پور حسین!

پاسخ آمد:

ـــ حاضر

ــــ قاسم هاشمیان!

پاسخ آمد :

ـــ حاضر

ــ اکبر لیلا زاد!

ــ ...........

پاسخش را کسی از جمع نداد

بار دیگر هم خواند

ـــ اکبر لیلا زاد

ــــ ..............

پاسخش را کسی از جمع نداد

همه ساکت بودیم

جای او اینجا بود

اینک اما تنها

یک سبد لاله ی سرخ

در کنار ما بود

لحظه ای بعد معلم سبد گل را دید

شانه هایش لرزید

همه ساکت بودیم

ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم

غنچه ای در دل ما می جوشید

گل فریادشکفت!

همه پاسخ دادیم:

              ـــ حاضر

ما همه اکبر لیلا زادیم

 

این شعر را عینا اینجا آوردم که بگویم مهر ماه امسال دانشگاه های ما از این لیلازاد ها کم ندارد.

چه نداها و سهراب ها و محسن ها و... رفته اند و نامی ازشان برده نمی شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 11:47 PM  توسط مصطفی مرتضوی  |