من بی صدا اشک می ریختم. رفیقم گفت: حس دختری رو دارم که بهش تجاوز شده...
ما برای عوض کردن حکومت نیومده بودیم، ما برای از بین بردن خصومت اومده بودیم...
این جمله مدام تو گوشم زنگ می زنه.
+
نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 11:13 AM توسط مصطفی مرتضوی
|
وصفحال لال
سکانس اول: وقتی تیغش را تیز کرد، زانو زد و صلیبی روی سینه اش به نشانه اعتقاد ترسیم کرد و از پدر و پسر کمک خواست. و آماده رفتن شد. سکانس دوم: وقتی تیغش تیز شد دستانش را به آسمان دراز کرد و گفت: یا حق... و رفت. آن چنان که نادر! سکانس سوم: وقتی خنجرش را در نیام کرد صنم سامری اش را بوسید و به پایش زانو زد و گفت: ای صنم! ای بت بتان! قدرتم بخش تا کوه ها را به رفتار در آورم. سکانس چهارم: برتراند راسل حوصله اش سر رفت و خمیازه خفنی کشید و گفت: هیچ وقت حاضر نیستم به خاطر عقایدم بجنگم. چرا که ممکن است عقایدم غلط باشند. سکانس پنجمی اگر هست خودت بگو. اگر نه که هیچ. مصطفی مرتضوی هستم. هم نام کوچکم را دوست دارم هم نام خانوادگی ام را. اورژینالشان را هم دوست دارم. من به شما ثابت خواهم کرد که ایران کشوری آزاد است. منتها این آزادی بالقوه است، مثل اسپرم در رحم مادر که بعدها بچه می شود. نمی توانم بگویم دقیقا بر چه آیینی هستم. ولی می دانم از آدم تا ابراهیم و موسی و عیسی گرفته تا محمد و علی را دوست دارم. حالا تو بگو این ها یک مشت حرام زاده و تروریست هستند. من می گویم درود بر شما، مشکل ما که این نیست. هست؟ در این مورد شعار نمی دهم، حوصله جنگ و تفنگ را ندارم. در این وب لاگ به صورت عشقی عمل می کنم. یک روز دردم می گیرد و از دردهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی می نویسم. یک روز هم یک جور دیگر دردم می گیرد و از عشق و دوستی و این چیزها می نویسم. فیلسوف لال منم. تویی. ماییم. حرف هایی که گلوگیر شده را پس می دهیم... قبلا از شما کمال تشکر را دارم که عکس زیبای بنده را تحمل می کنید.