


کسی که با خود زنا کند/ با دیگران چه ها کند؟
1.پدرش با ذوق و شوق مثال زدنی می گفت: « فاطمه جان، بابا اون شعر علی که بهترینه رو بخون عمو بشنوه.» فاطمه شروع کرد به خواندن: « علی که بهترینه/ امام اولینه ...» تا دوازده امام را با شعری که در مهدکودک یاد گرفته بود نام برد. بعد همه مهمان ها دست زدند.
_ آفرین فاطمه! به به! چه قدر قشنگ بود. آفرین دختر گل!
پدر هیجان زده تر شد و با شور و شوق بیشتری گفت: « حالا سوره والضحی ». و فاطمه خواند. طوطی وار هم خواند. طوطی مثال خوبی است در این مورد. هم هیچ درکی از کلماتی که به کار می برد نداشت، هم کلمات را زیبا و با مزه ادا می کرد. دیده اید وقتی طوطی حرف می زند چه قدر به آدم می چسبد؟ دیده اید بچه هایی که مثل آدم بزرگ ها حرف می زنند در نظر اول چه قدر با مزه به نظر می رسند؟... فاطمه هم در آن روز یک طوطی بود. یک طوطی بامزه. وقتی والضحی تمام شد پدرش که حسابی مسرور شده بود صلواتی فرستاد به نشانه این که همه حاضرین هم برای تشویق فاطمه باید صلوات بفرستند. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا این که یکی از حاضرین بلافاصله بعد از این که صدای صلوات فرستادن جمع خوابید مکث نکرد و گفت: « خوب حالا یه شعر از حافظ!»... لحظه ای سکوتی سنگین مهمانی را تبدیل به شب قبرستان کرد. هیچ کس دم نمی زد تا این که خود فاطمه سکوت را شکست: « از اینا بهمون یاد ندادن!» پدرش ندانست چه بگوید. همهمه ای شد و بحث عوض شد.
2.اگر پیاژه پدر فاطمه بود نه شکسپیر به خورد بچه اش می داد نه انجیل. با او بازی می کرد. بازی های حساب شده. حساب شده. حساب شده. حساب شده. ذکر امروز! حساب شده...
3. البته گرفتم. آن فردی که گفت «حالا یه شعر از حافظ» می خواست دهان پدر فاطمه را ببندد که موفق هم شد.
خواندنی:کاشکی...
یک توضیح: من به قرآن و حافظ ارادت دارم. منظور این بود که کودکی مثل فاطمه که ظرف کوچکی دارد را نباید پر از چیزهایی کرد که هیچ درکی از آن ها نمی تواند داشته باشد. همین.