


۱. هدایت خوانده بود. زیاد هم خوانده بود. آن قدر که وقتی کارتون خواب هم شد هدایت از یادش نرفت و حرف هایش مثل لقمه ای که گلو گیر شود در دهانش ماند. یک ماژیک قرمز گرفت دستش و روی دیوار پارک نوشت: «آدمی یک سرمایه بزرگ دارد و آن هم خودکشی است. نه از سختی روزگار و تنگی دنیا، نه! اگر بهت تهمت زدند، طاقت نیاوردی برو سراغ سرمایه ات.» تهمت زیاد شنیده بود انگار. کاسه صبرش لبریز شده بود. از عدالت خدا نوشته بود. از اعتیاد ناخواسته و کارتون خوابی و تمام آن چیزها
یی که ذهن وامانده اش را درگیر کرده بود. هرگز این فرد کارتون خواب را ندیده ام. فقط وقتی در یکی از پارک های کوچک تهران قدم می زدم این نوشته های قرمز حسابی چشمم را زد. گفتم باید از این نوشته ها عکس بگیرم و در این خانه بگذارم که اگر مهمانی آمد و سر زد او هم کمی به فکر بیفتد. راستش وقتی این نوشته ها را روی دیوار دیدم ندانستم باید بخندم یا گریه کنم. بخندم به بدبختی کسی که حتی یک گربه خیابانی هم پیدا نکرده تا برایش درد دل کند، یا بگریم از این که بدبختی در همین یک قدمی است. کافی است وقتی داریم در سطح شهر قدم می زنیم سر بالا بگیریم و نگاهی به گوشه پیاده رو ها بیاندازیم و مردی را ببینیم که سه تار گرفته دستش و آهنگی نوستالوژیک می نوازد تا دل جوان های قدیم را بلرزاند، بل که این لرزش دل سبب شود که هاتفی دست در جیبش کند و پول خردی(اگر بود) به کاسه سه تاریست حواله کند. کافی است وقتی پشت رل نشسته ایم و پشت چراغ قرمز مانده ایم و مثلن داریم سیگاری حواله ریه مان می کنیم و دل ای دل گوش می کنیم کمی دقت کنیم؛ آن وقت دختر بچه ها و پسر بچه هایی را می بینیم که به جای کیف مدرسه، گل و بادکنک عروسکی(یا عروسک بادکنکی) در دستان کوچک شان است و برای صاحبان و کرایه کنندگانشان فروشندگی می کنند.و کافی است به جای زل زدن به دمبلان خانم های جوان گوشه چشمی به دیوارهای خط خطی شهر بیاندازیم تا بفهمیم بدبختی چه قدر ملموس و عینی است.
گریه دار تر این که این آدم کارتون خوابی که من از او حرف می زنم با سواد است، آن قدر که به کتاب های درسی اش اکتفا نکرده و سراغ هدایت هم رفته. و باز گریه دار تر از این ها این که بدبختی مسری است و ممکن است به خود ما هم سرایت کند. آخر مگر نه این که خوش بختی و بدبختی هر دو با یک احساس شروع می شوند؟ کافی است چند تا آدم بدبخت دور و بر خودت ببینی و به جای این که نامرد باشی و احساس خوش بختی کنی، روح جمع گرایت بیدار شود و بفهمی که چه قدر بدبختی
. تو با همه آن بدبخت ها! دروغ نگویم هر جور حرف زدن با خدا را دیده بودم الا حرف زدن روی دیوار! جوانی که روی دیوار با خدا حرف می زند شاید به آخرش رسیده است. لابد به آخر آخر آخرش رسیده که با خط درشت روی دیوار گریه می کند: «خدا عدالتت کجاست؟» چه بر سر ما آمده است؟ چه بر سر ما آورده اند که مجبوریم روی دیوار گریه کنیم؟ چه بر سر ما آورده اند که بادهای نا ملایم روزگار را توفان می پنداریم و درمانده می شویم. شاید کسی بگوید تو که آن جوان کارتون خواب را ندیده ای و حتی برای یک بار با او چای هم نخورده ای از کجا می دانی که او دچار توفان نشده؟ تو از کجا می دانی؟ شاید زجرهایی که آن جوان کارتون خواب کشیده را هیچ کس در دنیا نکشیده باشد؟ من می گویم قبول. اما من و تو چی؟ تا حالا چه قدر خودمان را امتحان کرده ایم؟ چه قدر سختی کشیده ایم؟ آیا با یک باد نا ملایم در هوای روزگار و یک موج نسبتا بلند در دریای زندگی مایوس نمی شویم؟ آیا می توانیم برای رسیدن به اهداف انسانی مان تمام بادها و گردبادها و گرداب های پیش روی مان را تاب بیاوریم؟ آیا کارتون خواب نمی شویم؟ آیا روی دیوار-گریه که هیچ-استفراغ نمی کنیم؟ آیا شاهرگمان را نمی زنیم؟ صادقانه بگویم، من خودم را آزموده ام. مردش نیستم. من مرد روزهای ابری هم نیستم، روزهای توفانی که جای خود دارد. ولی شاید بعدها بشوم!!!
۲. می ماند یک حرف که آن هم نیما با آن قبای ژنده اش که خودش هم نمی دانست به کجای این شب تیره بیاویزد داد زد: "آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید/ یک نفر در آب دارد می سپارد جان"
شاید یک ملت در آب دارد می...
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست.
دکتر علی شریعتی
