


سیمِ سیمایت سیم هایم را به هم ریخت. دهن ات را سرویس!
If you believe in light, it's because of obscurity :مقدمه
If you believe in joy, it's because of sadness :مقدمه
And if you believe in god, it's because of the devil. :نتیجه
ENIGMA
مقدمه: در باز است.
مقدمه: باز پرنده است.
نتیجه: پس در پرنده است!!!
الف) این «بوس کوچولو» را از من داشته باش رفیق: برای این که «عمامه» را بی اندازی «تاج» بر سرت نگذار. دعوای «عمامه» و «تاج» همیشه یک برنده داشته است؛ عمامه.
ب) خون دل خورد. زیاد هم خورد. منظورم همان کسی است که برای بار اول بی خیال نیزه و سپر شد و قلم و کاغذ گرفت دست اش. به حتم در آن روز خیلی مسخره شد. خیلی. اما او خاویار خورده بود و به راه اش ادامه داد.
ج) گفت: مرض دارد که ما را خلق کرده و در این مصیبت و بد بختی رهایمان کرده و قانون هم می گذارد که اگر قوانین اش را اجرا نکردیم صاف پرتمان کند توی جهنم؟ نه، می خواهم بدانم مرض دارد؟ مگر من خودم خواستم که به دنیا بیایم؟... در این لحظه سرش را کج کرد و دست اش را دم گوش اش گذاشت و چشمان اش را ریز و دهان اش را باز کرد- به نشانه این که مثلن می خواهد با دقت جواب ام را بشنود(که البته منظورش این بود که: دیدی بالاخره؟ تو جوابی برای من نخواهی داشت. و نداشتم!)- و منتظر پاسخ من شد... به لکنت افتادم و جواب به درد بخوری ندادم.
اما برادر، سوال ات جواب دارد. می گردم پیدایش می کنم. شاید در سال 1440 که هر دو مان حسابی پیر شدیم(اگر زنده باشیم)، یک روز مثلن تو در منهتن خانه ای خریده ای و با زن ات(اگر زنده باشد) داری قهوه می نوشی که من با زن ام(اگر باشد) سر و کله ام پیدا می شود(مثل همین روزها که مثل گاو سرم را می اندازم پایین و می آیم خانه ات) بعد به شانه ات می زنم و می گویم برادر من، این هم جواب سوالی که تو در پاییز سال 1387 از من پرسیدی. حالا جواب اش را پیدا کردم. ولی چرا به نشانه این که مثلن می خواستی با دقت جواب ام را بشنوی سرت را کج کرده بودی و دست ات را دم گوش ات گذاشته بودی و چشمان ات را ریز و دهان ات را باز نگه داشته بودی؟... آیا من پسر خاله خدا بودم؟ آیا من با او رابطه جنسی داشتم؟ آیا من خدا را زاییده بودم؟ آیا از پستان های او شیر خورده بودم؟... آن روز این ها را به تو می گویم و فارغ از هر جوابی که در تحقیقات ام به دست آمده باشد با یک جمله تمام اش می کنم: رفتار آن روزت قشنگ نبود.

الف) «سپاس خدایی را سزاست» که قدرت را به روحانیون تفویض نمی کند.
ب) رِنو: پستانک پلاستیکی اولین دروغی است که یک طفل می شنود... من: سنگ قبر راستکی هم آخرین دروغی است که انسان می شنود.
توضیح واضحات: جمله من امیدوارانه تر از جمله رنو است.
ج) باران که می بارد دیگر این جمله دلم را تکان تکان نمی دهد: «ایلوئی، ایلوئی، لَما سَبَقتَنی!»
توضیح واضحات2: خانه ام هیچ شبیه جُل جُتّا نیست. اما چه کنم که حرف اَم با آن مرد ناصری یکی است... شاید او هم وقتی باران به صورت اَش زد این جمله را از یاد برد.
توضیح واضحات3: خودم می دانم که عبارت«توضیح واضحات» از نظر دَس توری درست نیست.
د) (عاشق ها آدم های متوسطی هستند که با تعریف از هم خود را بزرگ می کنند...از فیلمِ حکم، نوشته مَس عود کیمیایی)... (وب لاگ نویس ها نویسنده های متوسطی هستند که با جِردادن هم خود را بزرگ فرض می کنند...از من).
توضیح واضحات و اضافه افاضات و عباراتی از این دست: در این جا منظور، همه وب لاگ نویس ها نیستند. بدیهی است در صورت داشتن شکایت هیچ کاری نمی توانید بکنید.
هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
"ماریون دولن"