


من می ترسم. مثل گنجشک پاییز از باد. مثل آفتاب زمستون از سرما. مثل گوسفندی که چشماش تیله می شه موقعی که می خوان سرشو پخ پخ ببرن. مثل دونه برفی که از ابر رها می شه و گیج و گنگ و منگ خودشو می سپاره به دست باد و با کله سقوط می کنه. مثل یه برگ پاییزی که رنگ و روش زرد زرد شده و از شاخه اش، از رفیقش جدا شده. مثل گوره خری که یه شیر گرسنه جلو چشماش بچه شو تیکه تیکه می کنه و اون فقط می تونه عر بزنه. مثل ماده گاو آبستنی که توی سرما می خواد بزاد و به جز ماغ کشیدن کاری از دستش بر نمیاد. مثل گربه ای که روی یه دیوار خیلی بلند گیر کرده و هر چی تلاش می کنه نمی تونه بیاد پایین. آخه دو دله. می ترسه.
من خوفم می گیره از اقتصاد جیب بغل شلوارم، از سیاست چشمای مردم، از فرهنگ دستای کارگری، از قیچی، از تابه، از کلنگ... من از چیزای بزرگ و کوچیک می...تر...سم.
مثلن از جوراب. چون پا توش خفه می شه. یا از پا، چون جورابو تبدیل به یه شخصیت بودار می کنه... از یقه اسکی هم ترس دارم. نکنه شب که خوابی خفت کنه.
من از تنبان ملای محلمون خوف می کنم. از عبا و عمامه و پیشونی پینه بسته و شکم قلمبه و ریش آنکادر نشده می شاشم به خودم... از بادبادک و بادکنک و بادگیر و بادبزن و بادمجون و بادگلو و بادمعده و باد فتق و اصلن از هر چی که باد توشه کپ می کنم.
من بیماری نژادهراسی دارم. چون یکی از نژادها احمدی نژاده... اونم باد توشه.
از شهرا و روستاها و ده کوره های خامنه و خمین و رفسنجان و شاهرود و شهرری و مشکین شهر و آمل و شیراز و همدان و... زهره ترک می شم، چون تا حالا مارمولکای بزرگی از تو سوراخاشون بیرون اومدن. مارمولکای خیلی بزرگ. در حد تیم ملی.
من از «گار» سیگار می ترسم، چون آخر سیگاره. آخرِ سیگار یعنی یه عالمه غم که هنوز تو دل یه مَشتی نشسته و فقط و فقط با یه سی گار دیگه می تونه خودشو بده به دست آسمون.
من از خیلی چیزا می ترسم. ام________________ا.................................. امیدوارم. و یه سیگار دیگه روشن می کنم.
یک روز رهبر یک کشور جهان سومی تصمیم گرفت هر ماه برای هوادارانش سخنرانی کند.
ماه اول در جمع تنی چند از هوادارانش گفت: «پیشرفت یک کشور خیلی مهم است. ما باید پیشرفت کنیم تا وابسته نباشیم»... هواداران رهبر از شنیدن این سخنان لذت بردند و به فکر افتادند. پس تصمیم گرفتند روی تمام دیوارهایی که در کشور وجود داشت این جمله را بنویسند تا همه مردم از این جمله لذت ببرند. بنابراین روی تمام دیوارهایی که در کشور وجود داشت نوشتند: «پیشرفت یک کشور خیلی مهم است. ما باید پیشرفت کنیم تا وابسته نباشیم».
یک ماه گذشت و رهبر تصمیم گرفت تا دوباره برای هوادارانش سخنرانی کند. و گفت: «ما باید پیشرفت کنیم. ولی این را روی دیوارها ننویسید. پیشرفت را در عمل نشان دهید»... و هواداران رهبر دوباره از شنیدن این سخنان حکیمانه لذت بردند و دوباره به فکر افتادند. پس تصمیم گرفتند این جمله جدید رهبر را جایگزین جمله قبلی اش که روی تمام دیوارها نوشته شده بود کنند، تا رضایت رهبر را هم به دست بیاورند. بنابراین جمله قبلی رهبر را از روی دیوارها خط زدند و به جایش نوشتند: «ما باید پیشرفت کنیم. ولی این را روی دیوارها ننویسید. پیشرفت را در عمل نشان دهید».
دو ماه گذشت و رهبر باز تصمیم گرفت برای روشن گری هوادارانش سخنرانی کند. این بار در سخنرانی اش گفت: «این را که می گویم روی دیوارها ننویسید: ما باید پیشرفت کنیم. و پیشرفت تنها راه نجات ماست»... و هوادارانش از این سخنرانی سخت منقلب شدند و به فکر فرو رفتند. پس تصمیم گرفتند جمله قبلی رهبر را از دیوارها خط بزنند و جمله جدیدش را به جای آن بنویسند. و این بار در زیر آن جمله های خط خورده نوشتند: «این را که می گویم روی دیوارها ننویسید. ما باید پیشرفت کنیم. و پیشرفت تنها راه نجات ماست».
بیست ماه گذشت و رهبر بیست بار سخنرانی کرد. و هوادارانش بیست جمله از او را روی تمام دیوارهایی که در کشور وجود داشت نوشتند و نوزده تایش را خط خطی کردند... کشور سیاه و خط خطی شده بود. و در پایین همه دیوارها تنها یک جمله از رهبر به چشم می خورد:
« مادر به خطاها من فلان ننه ام خندید که برای شما بی جنبه ها سخنرانی کنم. اصلن پیشرفت کردن گناه است و تنها راه نجات ما سخنرانی نکردن من است».
لال بازی بعد از حرف: این صرفا یک داستان است و شخصیتی که در این داستان معرفی شده است وجود خارجی ندارد.
لال بازی های دوستان: گاه نامه اندیشه آریا

من از پاییز می ترسم ، چون سردم می شه ... درست نمی دونم . شاید بهتر باشه بگم من از این که سردم بشه می ترسم ، چون پاییز می شه .
به هر حال من از این موجود می ترسم . پاییز رو می گم . پاییز تو دلش حروم زاده داره .
اصلن تقصیر خودش بود که به پر و پام پیچید . اون روز خیلی سردم بود . خیلی سرد . سرد ... سرد ... سرد ... انقدر با خودم تکرار می کنم تا دوباره سردم بشه . درست مثل همون روز ... تا دندونام به هم بخوره و صدا بده و خودمو بغل کنم و سرم رو تو زانوهام فرو کنم . درست مثل همون روز ... به هر حال اگه اون روز اون حروم زاده اون کلمه کثیف رو به کار نمی برد من امروز سردم نمی شد .
من که سردم می شه تمام درختای کوچه شروع می کنن به لرزیدن و شاخ و برگاشون این طرف و اون طرف می ره ... اصلن وقتی من سردم می شه دنیا جور دیگه ای می شه . یه بار من سردم شد و زن همسایه شروع کرد به عطسه کردن . یه بار دیگه هم سردم شد و پیرمرد همسایه روبه رویی مرد . بعدها فهمیدم بدنش خیلی ضعیف شده بوده و فقط کافی بوده که به یه سرما خوردگی کوچولو گرفتار بشه . که شد . تقصیر من بود که بی هوا سردم شد . اگه من بی هوا سردم نمی شد اون زن سرما نمی خورد و اون پیرمرد نمی مرد .
من که سردم می شه شیشه ها رو بخار می گیره . کافیه کسی از راه برسه و با انگشت اشاره روی شیشه پنجره اتاقم عکس یه قلب تیر خورده بکشه ... آی ... چه صحنه ای ...
من که سردم می شه تمام برگ ها زرد می شن و از شاخه می ریزن . اینو بارها امتحان کردم و هر بار نتیجه مثبت گرفتم . یه بار دوستم برای نقاشی احتیاج به یه فضای پاییزی با برگای زرد و نارنجی داشت . تابستون بود و هوا داغ داغ . من گوشه اتاقم نشستم و خودمو بغل کردم و دستامو قلاب کردم به زانوهام و انقدر خودمو فشار دادم تا سردم شد . بعد برگای درخت همسایمون شروع کرد به زرد شدن و ریختن . صحنه غم انگیز خوبی برای نقاشی از کار در اومد . اما چه فایده ؟ من خیلی ترسیدم .
یه بارم که چند تا بچه تو کوچه می خواستن بادبادک هوا کنن هر چه قدر تلاش می کردن بادبادکشون بالا نمی رفت . من که از اونجا رد می شدم دستمو تو جیبم کردم و زیربغل هامو چسبوندم به بدنم و یقه ام رو بالا زدم و سر در یقه فرو بردم و شونه هامو دادم بالا تا حسابی سردم شد . همین که سردم شد بادبادک بالا رفت ... البته اینا رو حالا درک می کنم .
با این همه درست نمی دونم که سرمای تن منه که پاییز رو می آره یا پاییزه که باعث سرمای تن من می شه ؟ ... بعضی وقتا قد راست می کنم و بلند می گم : پاییزی ؟ ... خب باش ... پیاز که نیستی که هی اشکمو در میاری ! ... اما اون کار خودشو می کنه . چون من وجود دارم . تا وقتی من باشم این پاییزم هست . یه دلیل ساده وجود داره : وقتی سرد می شه پاییز میاد ... این اشتباهه اگه فکر کنیم با اومدن پاییز هوا سرد می شه ... آی با تو ام ! آی آقایی که هواشناسی می کنی ! با تو ام ! چه ابری ؟ چه بادی ؟ چه کشکی ؟ همه ش تقصیر منه . تا وقتی من هستم پاییزم هست . تا وقتی پاییز هست هوا سرده . تا وقتی من سردمه یعنی پاییزه . می فهمی ؟؟؟
من باید کاری کنم که پاییز دیگه نیاد . باید نباشم . یا نباید باشم . به هر حال چاره اش نبودن منه . یکی از بچه ها نوشته بود اگه درختا رو ببریم باد قطع می شه . مسخره به نظر میاد . ولی راست می گفت . اگه من نباشم پاییز هم نیست .
من از پاییز می ترسم ، چون سردم می شه . یا من از این که سردم بشه می ترسم ، چون پاییز می شه . و اون روزی که اون حروم زاده اون کلمه کثیف رو به زبون کثیفش آورد من سردم بود ، چون پاییز بود . یا پاییز بود ، چون من سردم بود .
بی ربط :
گور پدر ج مهوری اس لامی
پی نوشت :
از « س » به خاطر تلاشش تشکر می کنم .
پی نوشت :
ماورا چیست؟