



در زمان های دور ، شاید در عهد شاه سلطان مارموز میرزای رمزی زر اندوز زور زاد تزویر مدار ، سگی بود بیست و اندی ساله ، مجرد ، خانواده دوست ، و به غایت عاشق پیشه .
این سگ ، ماده سگی را عاشق بود . حاضر بود از برای او جان از تن به در کند . حاضر بود روزی هزار بار شصت پای دوستان ماده سگ را از برای رضایش ببوسد و جلوی هزار و یک سگ ِ نا سگ دیگر در منتهای حقارت دم تکان دهد و تمسخر ماده سگان جوان دیگر را به جان بخرد . حاضر بود اگر ماده سگ بخواهد ، قلاده ای به گردن خویش ببندد و برای اثبات عشق جاوید خویش راهی کوچه ها و خیابان ها شود و از طلوع تا غروب ، فضله سگان دیگر را بلیسد و در منتهای فلاکت عوعو سر دهد و بگوید : « من سگ ِ ماده سگ محبوب خویشم ! »
ماده سگ اما فیله و استخوان خویش می خورد و با ماده سگان دیگر بازی می کرد . دلبری بود به غایت هفت خط ! شوخ چشمی بود شهرآشوب ! چشم و ابرو چنان آرایش می نمود که آب از لب و لوچه تمام سگان شهر می ریخت . ناز و غمزه و کرشمه اش از ماده سگان مانکن پیشه ی مَه واره ها بسی بیشتر بود . از پشت ، جذابیتش بی حساب بود ! کَپل هایش چنان گوشت آلود می نمود که هر سگی که تنها یک بار چشمش به جمال کپل های لرزان وی روشن شده بود بی اختیار عقل از کف داده و آب از لب و لوچه اش شرشر کرده و حرامی اش راست شده و واله و شیفته او شده و از درد بی مرادی زوزه کشیده بود ! ... اما سگ قصه ما هیچ گاه به خاطر ماده سگ ، حرامی راست نکرد !
سگ ، عاشق سینه چاک غم خور بود و ماده سگ ، معشوق ناوک انداز بی غم . سگ هر شب به یاد ماده سگ ، بالای تپه می رفت و برای ماه قصه تلخ زندگی را عوعو می کرد ، ولی ماده سگ هر شب به خزینه اختصاصی خویش می رفت و چوچوله در شیر گاو همسایه می شست . سگ هر روز در خیابان وق وق می کرد و با آشنا و غریبه شرح عشق خویش می داد ، ولی ماده سگ هر روز با ماده سگان دیگر به سفرهای تفریحی می رفت و شرح شوری کشک آش خاله گرام خویش را می داد .
سگ اختیار از کف داد ... عقلش در معامله با دل وا داد ... تسلیم تصمیم بزرگ خویش شد ... ماده سگ را در پستوی خیابانی کثیف ، تنها به دام انداخت ... شاخه گل سرخ رنگی که از باغچه ارباب کنده بود پیش روی ماده سگ نهاد و دُمی به نشان ارادت تکان داد ... و با سادگی درخوری گفت : « من مایلم که از تو دو سه جین توله داشته باشم ! قبول ؟ » ... ماده سگ به چشمان سگ خیره ماند ... سگ در شش و بش ماندن و رفتن بود ... در خوف و رجای فرار و قرار ... دلش آشوب بود و سرش دریای طوفانی ... ماده سگ لحظه ای نگاهش را به پایین دوخت و دوباره بالا برد ... لبخندی مهربانانه زد ... چشمان سگ برق زد و امید وصل در دلش زنده شد ... ماده سگ اما دهان باز کرد ... می خواست چیزی بگوید ... سگ خوشحال بود و صدای « بله » ماده سگ در گوشش ونگ می زد ... ماده سگ چیزی که می خواست بگوید را بر زبان آورد : « دور شو از برم ای سگ کثیف ! » ... حالا سگ می دانست که لبخند مهربانانه ماده سگ چه معنایی داشت .
سگ نمی دانست کجاست ... نمی دانست چند شنبه است ... نمی دانست کسی امروز در محله سگ ها کشته شده است یا نه ... تا آن روز نام رئیس جمهور سگ ها را نمی دانست ... نمی دانست آن روز قرار است برق کدام محله سگ ها و در چه ساعتی قطع شود ... سال ها بود که نام کشور سگ های همسایه را از یاد برده بود ... چند روزی در تب شکست سوخت و از درد حقارت دم تکان داد تا این که ماجرا را از یاد برد ... بعد از چند سال ، سگ اصلاح طلب شده بود !
خواندنی :

ابراهیم نیستم ؛ تا بت شکن بت های بت خانه روزگار خویش باشم ... تا جلوی مردم را از پرستش چیزی که خود مقدس کرده اند بگیرم و با صدای بلند بر سرشان فریاد کشم : « آیا چیزهایی را که خود می تراشید می پرستید؟ » ... نه ... ابراهیم درون من از زمانی که آن سید نورانی بت شد دستش از بت شکنی کوتاه شد ... بت های سنگی کجا و بت های گوشتی کجا ؟
یوسف نیستم ؛ تا پس از رهایی از چاه ٬ تعبیر خواب های بد کنم و ملتی را از خشکسالی مغزی نجات دهم . یوسف درون من آن روزی که در چاه گرانی اجناس افتاد کشته شد ! مغزش از هم پاشید و به دیواره چاه ریخت ... چاه پر آب یوسف پیامبر کجا و چاه خشک و خشن گرانی کمرشکنی که یوسف درون مرا کشت کجا ؟
موسا نیستم ؛ تا عصای خویش را بر زمین بیافکنم . تا اژدهایی هولناک شود و افسون و افیون جادوگران تزویری توده کُش فرعون را ببلعد ... تا بنی اسرائیل را از ساحل سوزان ظلم فرعون به خنکای دریای شکافته شده حقیقت و از آن جا باز به ساحل امنیت رسانم ... موسای درون من از روزی که عصایش را به دست همان سید نورانی دید از غصه مرد !
عیسا نیستم ؛ تا مردگان جهل را زنده کنم . تا کوران و کران و بی زبانان و افلیجان امپراطوری ریا را بینا و شنوا و گویا و با دست و پا کنم ... عیسای درون من از روزی که مردم ولایتی ، خود به کوری و کری و بی زبانی و بی دست و پایی خود رضا دادند هر چه قدر تلاش کرد دکمه معجزاتش عمل نکرد ! هر چه زور زد نشد !
نه . من هیچ کدام نیستم . من یک «قلم به دست مزدور»م که نامم مستعار است . ابزار حقیر بت شکنی ام فضایی مجازی است ٬ و حواریونم سه چهار روح سرگردان٬ که همیشه با من فریاد می زنند و هیچ گاه مثل خود من دیده نمی شوند . عصایم خودکارم است و چاهم دوهزار و پانصد و سی سال حماقت و دلخوشی است . من دلم به حال خودم و گوسفندان و بز های این گله می سوزد . همین !

«اصلاحاتو» تف کردیم داداش ! ... در سطل آشغالو وا کردیم «آزادی» رو ریختیم توش ! ... شلوارمونو کشیدیم پایین «دموکراسی» رو قهوه ای کردیم ! ... «یار دبستانی» رو ریختیم تو دهنمون یه دور چرخوندیم قرقره کردیم و ...خارت...تف ! تموم!
نه وجدانن حق دارن مسخره مون بکنن ... می شینیم از شب تا صبح یه پیک من یه پیک تو ، واسه آزادی لفظ میایم و هورت می کشیم بالا و در مورد مسائل مملکت بحث خرکی می کنیم و آخرش با یه آروغ روشن فکرانه سر و تهشو هم میاریم که چی ؟ ... نه وجدانن که چی ؟
نون لواش دونه ای چند ؟ تخم مرغ شونه ای چند ؟ سیگار بسته ای چند ؟ گوجه کیلویی چند ؟ ... بی خیال رفیق .
پیسسسسسسسسسس ! این صدای چرخ روزگار این روزهای ماست ! ... با مخ رفتیم تو گِل عدالت ! ... همه چیمون سهمیه شده . بنزینمون سهمیه ... خیابونمون سهمیه ... دانشگاهمون سهمیه ... عشقمون سهمیه ... می ترسم نفس کشیدنمون هم سهمیه بندی بشه .
من _ آقا ! ... آ .. آقا ! ... بله بله با شمام . ببخشید می دونید همسایه تون شبا چی می خوره ؟
اون _ نه ! ولی می دونم شبا یه چیزی «مثل خوره روحِ»همسایمونو می خوره !
من _ آهان !
نه وجدانن اصلاحاتو تف کردیم ! ... اصلن گِل بگیرن دهن ما رو که فقط زر می زنیم و وقت عمل مثل یه سگ بارون خورده می چپیم تو لونه کثیفمون !
مرده شور تو ی عوضی رو ببرن که میری شیش تیغ می کنی و فوکل کراوات می زنی و از پشت کانال های ماهواره رنگ شورت و تعداد موهای زیر بغل سران مملکتی رو می گی و چپ و راست فحش خوار مادر می کشی بهشون . بعد که یکی از دانشگاه های تهران شلوغ پلوغ می شه تو کانال آبگوشتیت همه رو می ذاری به حساب خودت !
مرده شور تو رم ببرن که تو کلاس دانشگاه جلوی بچه های دیگه شروع می کنی از این نظام ،به اصطلاح انتقاد انسانی می کنی اما شب که می شه میری گم میشی تو یه سگ پارتی مزخرف و هر چی تا حالا محدودیت داشتی عوضش مثل گربه تازه از قفس رها شده جبران مافات می کنی و مثل گاو قرص و غذا و مشروب می خوری و نیم ساعت بعدش همه رو مثل یه خوک کثیف استفراغ می کنی . بعد میگی ... آخیش ! اینم از آزادی !!!
آره ! مرده شور همه ما رو ببرن که فقط واق واق می کنیم . حالا زنمون تو دلش مسخره مون میکنه ها ! داداشمون دستمون میندازه ها ! دوستمون یواشکی بهمون می خنده ها ! ... اما ما حالیمون نیست که . روی سنگ پای قزوینو سفید کردیم ! همین جوری تز میدیم و نظریه برای بهتر شدن مملکت عقب مونده تر از خودمون صادر می کنیم .
اصلا گور پدر همه اینا . اون سیگارو خاموش کن ! دلم یه پُک آرامش می خواد ... یه کام خنده پرتقالی ... یه لول دلخوشی ... یه منقل گرما ... یه نخود بی خیالی ... آخ ! استاد جون بزن زیر آواز که دلم حنجره طلائیتو می خواد . بخون به یاد همه فقرا . بخون به یاد اونایی که خونه شون کنار چلچراغه و خودشون تو خونه یه چراغ هم ندارن ... بخون به یاد اونایی که تو کتاباشون نوشته «بابا انار دارد» ،دریغ از این که بابا یه «کار» بخور نمیر هم ندارد ... بخون به یاد اونایی که وقتی ازشون می پرسی تو خونه تون چی داری ؟ می گن یه سقف و یه دل و یه پنجره . می گیم اثاث چی داری ؟ می گه اساساً اثاث ندارم ! ... بخون ... بخون به یاد اونایی که هر وقت می خوان کباب بخورن مجله آشپزی رو ورق می زنن و با دیدنش سیر میشن !
دِ بخون استاد ... معطل نکن ...
« ببار ای ابر بهار ... داد و بی داد از این روزگار ... ماهُ دادن به شب های تار ... بر کوه و دشت و هامون ببار ... »