تبليغاتX
The Mute Philosopher
 

                

مشت ها را گره کرده اند و به هوا پرتاب می کنند . آن چنان فریاد آزادی سر می دهند که سرما را هم حس نمی کنند . انگار نه انگار که زمستان است و سرد است و برف شدیدی می بارد . آمده اند تا در صف خواهران و برادران مسلمانشان بایستند و مشت های گره کرده شان را بر سر خصم بکوبند . آمده اند تا فریاد مرگ بر دیکتاتور سر بدهند و خیال خود را راحت کنند که : « دیگر تمام شد . راحت شدیم . از این پس می توانیم خودمان باشیم و خودمان انتخاب کنیم . که آزادی تنها آن کاریکاتوری که شاه برای مان کشید نیست . آزادی چیزی فراتر از رقص این گیس های ما در زیر این برف است . » اما ... ... حالا سی سال گذشته است . سی سال دوگانگی . سی سال تحمل حمالی یک علامت سوال بزرگ به وسیله دختران و زنان آن روز که حالا زنان و پیرزنان امروز شده اند . که ... « چرا ؟ » ... « چرا انقلاب کردیم ؟ چرابه انقلاب کمک کردیم ؟ اگر شاه ٬ تنها کاریکاتوری از آزادی به ما می داد ٬ حالا همان را هم از ما گرفته اند . آن روزها با وجود موهایی که در باد می رقصید و برف را بی واسطه حس می کرد بر شاه شوریدیم و از خانه اش راندیم . اما امروز اگر تار مویی از زیر روسری مان بلغزد و به بیرون سر بخورد برادران و خواهران بسیجی و انتظامی مان که سی سال پیش پا به پای شان در انقلاب شرکت کردیم بر ما می شورند و ما را از خود می رانند ٬ از ما و دختران مان تعهد می گیرند و برایمان پرونده سازی می کنند و اگر صدای مان را بلند کنیم با سیلی و چوب و چماق به جانمان می افتند . » ... و ...  این « چرا » سی سال آزگار است که دختران و زنان این قاب عکس ـ که زنان و پیرزنان امروز هستند ـ را آزار می دهد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 2:16 AM  توسط مصطفی مرتضوی  |